تبليغاتX
من و شعرهایم

to mahsa

برای مهسا...............


ادامه مطلب
!! نوشته شده توسط نسرین | 21:12 | جمعه بیست و دوم آبان 1388 •

اشک هایم رنگ نانند

     اشک هایم رنگ نانند
                      از چه می نالی تو؟
                        از آمدن و رفتن عشق؟!
              مرا می بینی؟
             تا به حال سایه اش هم روی دیوار
               دایره وار خیالم
                              نیفتاده است
                  ندیدمش حتی،ولی دلم عجیب برایش تنگ است
             چه می گویم من؟
          کاش میشد اشک هایم طعم نان را داشتند!

 پ.ن.جدیدترین شعرم این ِ.یهویی به ذهنم رسید.وقتی داشتم می خوابیدم.

!! نوشته شده توسط نسرین | 14:7 | جمعه بیست و هفتم شهریور 1388 •

نکند باز سیب را نشسته بخوری

هزار برگ را روی درختت چسباندم

               زمزمه کرد باد:نکند باز سیب را نشسته بخوری
    
           نیم نگاهم را
                   
                    لای دندان هایت

                                 آرام آرام

                                         نوازش کردم

   نفست هم صدای تنهایی ام شد

         ومن نگاه نشسته ام را در وجودت غسل دادم
 
                                                                        
                                عصر روز جمعه ۲۶تیر ۱۳۸۸|نسرین

باورم نمیشه،بعد این همه مدت که حتی سراغ دفتر شعرم هم نرفته بودم و یه مصراع شعرهم نخونده بودم باز تونستم بنویسم.نمیدونم چه کلمه ای بیارم تا بتونم خوشیم رو بهتون انتقــال بدم.خیلی سخت بود...انگار تموم احساسام رو باخته بودم.دستم به قلم نمیرفت.حتی نمیخوام یادآوری کنم.بالاخره تونســـــتم بنویسم شعـــر نویی رو که از خیلـــی وقت پیش جرقه اش رو احساس کرده بودم.
وقتش رسیده که از بادبادک"وب شعر قبلیم"دل بکنم و اینجا بنویسم.میبینین که اســــم وبم رو هم تغییر دادم.نسرین با شعـــراش زنده اس.بدون شـــعر انگار نبودم. آدرســـهای دوستـــــــــای شاعرم رو اینجا وارد میکنم.امیدوارم کمکم کنین تا بتونم بهتر و بهتر بنویسم.
شاید شعرایی که بعدا مینویسم براتون تکراری باشه.آخه اونارو تو بلاگ شــــعریم ننوشته بودم و باز مینویسم تا درموردشون حرف بزنیم.یه غزل هم دارم...تو انجمن دانشکده که خوندم گفتنخوبه.حتما براتون میذارمش.
 باارزوی بهترینها
    همتون رو به خدای بزرگ میسپارم
!! نوشته شده توسط نسرین | 22:11 | شنبه بیست و هفتم تیر 1388 •

روحیه خوبی دارم

بانام خدا
سلام.خیلی وقته نیومده بودم اینجا و شاید خیلی هاتون هم فراموشم کردین.ولی خب...نمیتونستم درست و حسابی فکرامو جمع کنم و بنویسم و حالا راحتترم. باور کنین انقدر حرف تو دلم انباشته شده بود که حد نداشت.واقعا نمیتونستم بنویسم یا حتی باکسی درمیون بذارم.فقط چندباری رفتم و برای مهسا نوشتم و باهاش حرف زدم.فکر کنم تو زندگی هرکسی یه همچین دورانی هست که گاهی وقتا ندونه چی کار میکنه و فقط دلش میخواد یه جای آروم گیر بیاره و فقط باخدا حرف بزنه و تموم زندگیش تااون روز مثل یه فیلم از جلوی چشماش رد بشه و همه ی خاطراتش رو یه جا ببینه و برای آینده اش خوب تصمیم بگیره.تقریبا هرروز قرآن میخوندم ولی انگار یجورایی احساس غریبی میکردم و آروم و قرار نداشتم.یه مدتی گذشت و شد امروز. وقتی نمازم رو میخوندم با خدا عهد بستم تا نفس میکشم و جون دارم بشم همون دختری که همیشه میخواست بهترین باشه.چه تو خونواده و چه جمع دوستان.تو این دوره ای که برام گذشت از خودم خیلی فاصله گرفته بودم و خوشحالم که تونستم خودم و خواسته ها و آرزو و هدفهام رو بین یه عالمه خاطره پیدا کنم.
اینجارو ساخته بودم تا خاطره های دانشگاه رو بنویسم.
ولی این نقش رو دفتر خاطراتم به نحو احسن بازی میکنه.باید فکر دیگه ای به حال این وبلاگ میکردم.نوشتن دوتا وبلاگ  خسته کنندس.نمیتونم به هردوشون اونجوری که میخوام برسم.
بعد اینکه آدرس اینجارو به دوستای شاعم دادم اون وبلاگم رو حذف میکنم.اینجوری راحتترم و میتونم بهتر بنویسم.شعرای خودم رو می نویسم.
اخبار جدید هم این ِ که امتحاناتمون لغو شدن.2تاشون رو دادیم.تازه چندروز بعد میخوان برای بقیه ی امتحانات برنامه جدید بدن.اصلا از این بلاتکلیفی خوشم نماد.ما که داشتیم درسامونو میخوندیم.اینجوری برنامه کلاس زبانم هم مشکل دارمیشه و باید فکر مسافرت رو حالا حالا ها از ذهنم بیرون کنم.حرف خاصی ندارم.
زود برمیگردم.
همتونو به خدای بزرگ می سپارم.

!! نوشته شده توسط نسرین | 17:40 | یکشنبه سی و یکم خرداد 1388 •

من نمیتونم شعر بنویسم

بانام خدای بزرگ و مهربون
سلام.(چه سلام بی حوصله ای).خوبین؟
بله.نسرین(یاهمون نسی مهسا)اومده کمی بنویسه.خودم هم دوس ندارم وبلاگم خالی بمونه.هرازگاهی بیام و یه چیزایی رو بنویسم و برم.ولی این روزا خیلی گیجم.اصلا نمیدونم چم شده.مثل همیشه هرروزم اکثرا با خنده میگذره.ولی بعضی موقع ها ناراحتی عجیبی میاد سراغم و انگار هرچی شادی دارم یهویی میپره و حرفی که میگم این ِ.همش همینو میگم:میخوام بخوابم و تا یه سال بیدار نشم.و وقتی بیدار شدم..........
چندوقته انجمن ادبی دانشگاه نمیرم.قبلا ها خیلی مشتاق بودم برم...بابچه های دست به قلممون بیشتر آشنا شم و تا میرسیدم خونه یه کاغذو قلم برمیداشتم و تندی سوژه هام رو مینوشتم تا نکته یهو یادم برن.تا جایی که یادمه از بچگی کتاب داستان میخوندم و یه عالمه کتاب داشتم.بعدش خودم هم شروع کردم به نوشتن.یه مدتی داستان های بچگونه...بعدش هم غزل که البته یه روزی تصمیم گرفتم همشون رو پاره کنم.چون احساس کردم نتونستم حس درونم رو اونطوری که هس بیان کنم و روی کاغذ بیارم و بعدش هم شروع کردم به نوشتن شعر سپید.
تا جایی که میتونستم سعی میکردم موضوعاتم کلیشه ای نباشن.اینجوری خودم هم مشتاق تر میشدم.ولی حالا چند وقته نمیتونم بنویسم.حتی یه خط.یه کلمه.یه حرف که از ته ته ته قلبم بیاد و بنویسم.شعر گوشه ای از زندگی من نبود..شعر خود ِ زندگی ِ من ِ.پاره ای از تنم نیس.کل ِ وجودم ِ.حالا فکر کنم بتونین تصور کنین چه حالی هستم.حتی رمانم هم نیمه تمام مونده.البته به خاطر اون زیاد هم ناراحت نیستم.چون به اطلاعات زیادی نیاز دارم.ولی شعر نه....خیلی اذیت میشم.نمیدونم چی کار کنم؟کلافه شدم؟اصلا مثل این ِ که دنیای من شعر بود.تموم دغدغه هام رو دلتنگی هام رو تموم احساساتم رو با شعر درمیون میذاشتم.همه چی خیلی خوب تر از الآن پیش میرفت...ولی حالا انگار....خیلی سخته بیان حالتی که دارم.اه بیشتر از این با نوشتن فاصله بگیرم برگشتنم سخت تر میشه.باور کنین همش شعر میخونم.غزل های حافظ رو...شعرایی که بچه ها تو بلاگ هاشون نوشتن...ولی نمیشه.حتی وبلاگ 
شعررو هم آپ نمیکنم و با دوستای شاعرم کلی فاصله گرفتم.منتظر آخر هفته هستم تا برم و پاکش کنم و همینجا به نوشتن ادامه بدم.
حرف خاصی ندارم.امیدوارم درکم کنین.در آخر یکی از سپیدهای اخیرم رو میذارم.خوشحال میشم درموردش نظر بدین:


"وقتی روزگار چشم های کهنه مان را به هم وصله می زند

       صدای جرخوردن قلبم را می شنوم

                   و حرف های گردویی ات هوش از سرم می برند

هربار پکی بر حلقت می زنی
       
                         دود نفس هایت

                                          جانم را می ستانند

می دانم...دست های من اندازه ی بدست آوردنت از تو دورند

       ولی اگر تکه ابری را جلوی نگاهت ببینم
 
                             با قطره ی اشک هایت

                               سایه ای از آتش روی آسمان می کشم"
                                                                              
                                                                    15 اسفند 1387.نسرین

همتون رو یه خدای بزرگ می سپارم.
 

 پ.ن- باورش چقدر سخته...شاذه هم رفت.حالم انقدر گرفته شد که حد نداره.خیلی عزیز بود.خیلی سخته.همین
!! نوشته شده توسط نسرین | 0:8 | دوشنبه چهارم خرداد 1388 •

امتحـــــــــــــــــــــــــــــان زبان

                 
سلام(یه سلام همراه با آهی جانسوز).خوب هستین؟به وب هرکدومتون سر زدم آپ می کنین و رابطه تون رو حفظ می کنین و اونوقت من....حالا هم اومدم یه شکایتی بکنم.لطغا خودتون قضاوت کنین:
استاد زبان عمومی یه گله ازشون دارم.البته واقعا از اون استادای خوب و نمونه هستن که از اطلاعاتی که لازمم بود کم نذاشتن و هر جلسه هم با درس گفتن گذشت و هروقت مشکلی پیش اومد کوتاهی نکردن و کمکمون کردن،استاد سختگیری هستن ولی من همین سختگیریشون رو خیلی دوس دارم.با اینکه چندین سال ِ زبان جزئی از درسامون هستش ولی معلما اونطوری که باید نبودن.دست بوس معلما هستم ولی حقیقت ِ. هرسال با بهترین نمره قبول میشدم ولی حالا چرا نمیتونم در حد مکالمه ساده حرف بزنم و گله ی استاد همون جلسه ی اول همین بود.روزها گذشت...2هفته مونده بود به عید.4شنبه بود و 2جلسه ی زبان تو یه روز.
بچه های شهرستان اصرار کردن که کلاس نریم و اونا برن خونه هاشون و تا خواستیم حرف بزنیم غر زدن که شما درکمون نمیکنین و بچه های بومی اصلا نمیفهمن ما چی میگیم و ....ما هم رضایت دادیم.ولی استاد متوجه شده بودن و از آموزش خواستن این درس رو برامون حذف کنن. نمیگم کار استاد درست بود...نه....ولی ما که میدونستیم ایشون چقدر روی غیبتها حساسن نباید پارو دمشون میذاستیم و خلاصه با هزارتا معذرت خواهی و پیغام و پادر میونی حل شد.
بعد عید هم استاد از دستمون ناراحت بودن و همچنان حالمون رو میگرفتن و همش میگفتن کاری میکنم که نتونین زبان رو پاس کنین و..... من و پریسا سرمون به درسمون بود و اصلا قصد نداشتیم استاد رو بیشتر ناراحت کنیم و هر جلسه تکالیف رو کامل می نوشتیم.برسیم به امتحان میانترم دیروز که واقعا پکر هستم و تازه امروز تونستم اعتراف کنم که امتحان زیاد هم خوب نبوده.2هفته پیش استاد در مورد امتحان این توضیحات رو داده بودن:
1- باید زمان حال و گذشته و اسم مفعول افعال بی قاعده رو برای امتحان حفظ کنین که میشن 450 تا فعل.
2- گرامرهارو کامل بخونین چون ازشون سوال داده میشه
3- از داخل کتاب درک مطلب داده نمیشه
4- سوالات تستی و تشریحی خواهند بود
و.....
حالا توجه بکنین به ورقه امتحانی دیروز:
1- از افعال بی قاعده یدونه هم نیومده بود و کلی وقت صرف کرده بودم برای حفظ کردنشون و بیشتر وقتم رو گذاشته بودم برای اونا
2- از قسمت گرامر هم یدونه سوال نبود،من برای گرامرها کلی مثال خونده بودم برای هر گرامر حداقل 10تا مثال
3- درک مطلب از داخل کتاب بود.
4- سوالات هم فقط تشریحی بودن
و...
حالا قضاوت با خودتون.من هیچوقت هیچی رو برای امتحاناتم بهونه نکردم و نگفتم ایراد از معلم یا استاد بوده و همیشه گفتم  اگه نمره ی خوب یا بد گرفتم هم نتیجه ی کار خودم ِ نه کس دیگه ای.اصلا از اینکه خودم رو بیخودی توجیه کنم خوشم نمیاد.ولی حق بدین.وقتی دیدم همه ی سوالها تشریحی ِ  خدا می دونه چه حالی شدم.واقعا سر امتحان گریم گرفته بود.بیشتر سوالات مربوط به لغات بودن.بازم با این حال میگم من باید بیشتر تلاش میکردم و وقتم رو صرف افعال نمیکردم و بیشتر روی لغات تمرکز میکردم.همیشه راهی برای جبران هست.ایشاالله پایان ترم جبران میکنم.سعی کردم از دریچه ی مثبت هم نگاه کنم  و باخودم گفتم حداقلش با طرز سوال دادن استاد آشنا شدم و برای پایان ترم بهتر آماده میشم و تنها چیزی که هنوزم ناراحتم میکنه این ِ که اصلا دلم نمیخواست پیش استاد شرمنده بشم این اولین امتحان بود و یه جورایی اولین شناخت استاد از ما بود و من.....گذشت دیگه.اینم یه خاطره ی نه چندان خوب از دانشگاهمون.
والله من و پریسا اینهمه خاطره از دانشگاه داریم و همش هم باهمیم و میگیم و میخندیم.یه چندتارو بنویسم.
اولین روزای دانشگاه بود اشتباهی اونم 2بار رفتیم سلف آقایون!!!!!!!!روز اول برای هرکدوم از بچه هایی که با مدل های عجیب و غریب لباس و ریش و مو اومده بودن کلی اسم گذاشتیم!!!!وقتی استاد هامون حضور غیاب میکردن همش این پسرای کلاس برمیگشتن طرف خانمها تا اسم کوچیک و فامیلی ِ مارو بدونن!!!!و کلی خاطره ی دیگه که تا یادم بیفتن میگم.
خب دیگه این یه آپ کوتاه بود برای خودمم عجیب ِ ها.من اینهمه کم حرف نیستم.بازم میام سراغتون
مهسا یادته اولین روزایی که اینجارو ساختم.یادته چقدر حالم بد بود و همش غصه میخوردم و تو هم همش بامن بودی و پیشنهاد ساختن اینجارو اول تو بهم دادی.ممنونم بابت همه چیز.
همتون رو دوس دارم....به خدا می سپارمتون
!! نوشته شده توسط نسرین | 15:46 | پنجشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1388 •

دلم گرفته

به نام خدای بزرگ و مهربون
سلام دوستای مهربونم.امیدوارم همهتون سرحال و شاد باشین.
دلم برای اینجا و همچنین برای شماها تنگ شده.تا جایی که میشد بهتون سر میزدم و حرفاتونو میخوندم.از آخرین آپاتون خبر دارم.ولی نه حس کامنت گذاشتن داشتم نه اینکه میخواستم آپ کنم.
دلم گرفته بود.مثلا" اینجارو ساخته بودم از روزهای دانشگاه که بهترین روزای عمرم هستن بگم.ولی واقعا" نمیتونستم چیزی بنویسم.اگه شماها نبودین هم خیلی وقت پیش اینجارو حذف میکردم.ولی خب حالا که اومدم  باید از خجالتتون دربیام.
این ترم خیلی جدیتر از ترم پیش درس میخونم.کنفرانسام رو خوب میخونم.تکالیفی  رو که استاد زبانمون میدن خوب انجام میدم.از حالا هم برای امتحاناتمون برنامه ریزی کردم.ترم پیش یه عالمه وقت داشتم برا درس خوندن.غیر یکی دوتا از کتابهام هیچی نخوندم و موقع امتحانات خیلی سختی کشیدم!!!!منو نیگا.انگار کوه کندم!!!!
خب برم سر ماجرای رو کم کنی روزی که اندیشه اسلامی2 داریم.
آخرین جلسه اندیشه قبل از عید بود.استاد همینکه وارد بحث شدن از وظایف آقایون تو خونه گفتن که کارای سنگین رو باید خودشون انجام بدن.البته خیلی از کارایی که خانم ها انجام میدن مثل لباس و ظرف شستن و .... وظیفه آقایون محسوب میشه و خانم های محترم واقعا" لطف میکنن.
استاد هی گفتن و گفتن.ما داشتیم میخندیدیم و پسرای کلاس حرص میخوردن.بعد یکیشون بلند شد و گفت:استاد اگه اینجوری ِ،دیگه ما چه نیازی به خانم ها داریم؟خودمون همه ی کارهارو انجام میدیم!!!
جوابی که استاد دادن خیلی خوب بود.گفتن:خلاصه ی کلامم این ِ که خانم ها یه وظیفه ی مهم دارن واون آدم کردن بعضی از شماهاس.
خب حالا اولین جلسه بعد از عید بود
دوباره سه شنبه 8:30 تا 10:30 کلاس اندیشه اسلامی.
استاد اومدن و مثل همیشه از بچه ها خواستن در مورد مبحث جلسه ی پیش توضیح مختصری بدن.و منم بلند شدم و گفتم:استاد در مورد وظایف آقایون تو خونه حرف زدیم.دیگه خودتون قیافه ی پسرای کلامون رو تصور کنین.بعد استاد  مثل همیشه خواستن اگه خبر جدیدی از جهان شینیدم برای کلاس هم تعریف کنیم.یکی از پسرای خوش سخن کلاس گفتن:استاد یه خبر خوشحال کننده:ابتلا به بیماری ِ ام اس در خانمها دوبرابر بیشتر از آقایون ِ!!!!البته ماهم کم نمیاریم و تقریبا" همه ی دختر خانم های کلاس دارن تلاش میکنن برای پیدا کرن خبر علیه جنس مذکر.اگه شماهم خبری دارین بگین.
یه چیز دیگه:اون دوستم که ازذواج مرده بود ازمون دعوت کرده بریم خونه شون و فیلم عروسی رو باهم ببینیم.به نظر شما بد ِ که بریم؟فائزه میگه:چون ما مجردیم ممکنه شوهرش ناراحت بشه.ولی به نظر من هیچ عیبی تو کار نیس.ما که نمیخوایم هرروز بریم.فوقش دوساعت میریم میشینیم برمیگردیم.
آخِِِِِِِِـــــــــی.یاد روز کنکورم افتادم.اصلا" استرس نداشتم.خیلی راحت بودم.یه ساعت مونده بود به کنکور داشتم روانشناسی میخوندم!!!چقدر هم خوب یادم مونده بودن.از در ورود ی که رفتیم تو تودلم گفتم:خدایا خودت کمکم کن.اینهمه سال درس خوندن خلاصه میشه تو چند ساعت.نذارشرمنده بشم.
وقتی تموم شد باورم نمیشد.این من بودم که کنکور دادم؟استرس بعد از کنکور!!!!!
وااااای.بهترین روزی بود که میتونستم داشته باشم.
خب دیگه اگه بخوام بازم بنویسم میشه پرت و پلا.با اینکه اصلا دوس ندارم صرف اینکه بگم من آپ کرم بیام و بهتون سر بزنم.ولی دلم خیلی گرفته و میام همتونو دعوت میکنم.
دوستتون دارم.مراقب خودتون باشین


!! نوشته شده توسط نسرین | 12:47 | جمعه بیست و هشتم فروردین 1388 •

اواــــــــــــــــــــــــــین پـــــــــــــــــــست 1388

به نام خدا

9فروردین

اولین پست سال1388.

سلام سلام و هزارتا سلام دیگه برای شما دوستای ناز خود خودم. ایشاالله که روزای

خوبی رو می گذرونین و حالتون خوبه خوبه

از همتون کلی شرمندم.با اینکه خیلی میام نت ولی نمیدونم اشکال کار چیه که

بلاگهاتون برام دیر باز میشه و منم حوصلم سرمیره  ودیسی میشم....ولی یاد همتون
هستم ودلم هم کلی براتون تنگ شده.

از دیشب بگم.عروسی دوست نازنینم سحر بود.(حنا بندونش).با اینکه ناهیدمون نبود

وجاش خالی دیده میشد خیلی خوش گذشت و سعی کردیم به سحر هم خوش

بگذره.آخی...این 2تا خیلی سختی کشیدن تا بهم برسن.بااینکه دوستیشون زیاد

طول نکشید و زودی به ازدواج رسید ولی همون چندماه به اندازه ی چندصد سال

غصه خوردن و چندباری هم از هم جداشدن ولی بعد آشتی کردن.

سحر خیلی نازشده بود.خیلی دلم میخواس بغلش کنم و ببوسمش ولی از دلم نیومد
آرایشش رو خراب کنم و تو کف موندم.

سحر هم با همون آهنگی رقصید که اردوی سال 1386 با مسخره بازی

میخوندیم.آخی...دلمون برا اون روزا تنگ شد و هممون با هم رفتیم تو فکر اون روزی

که از صبح تا عصر اردو بودیم و کلی هم شیطونی میکردیم.آخه مدیرمون گفته بودن ب

باید با مانتوهای خوشرنگ مدرسه تون بیاین ولی مگه میشه با مانتوی آبی نفتی

خیلی بدرنگ و گشاد و مقنعه ی سرمه ای رفت اردو و عکس انداخت.اکثرا"

مانتوهامون مشکی بود.ولی نقطه ی جالب اینجا بود که نفمه عزیزمون که یه بار هم تو
عمرش مقررات مدرسه رو رعایت نکرده(از آوردن موبایل و زیرابرو برداشتن و مانتوی ت

تنگ و کوتاه پوشیدن گرفته تا با دبیرای مدرسه درافتادن)اونروز هوس کرده بود عوض

همه شیطنتهارو دربیاره و به حرف مدیرمون گوش کنه.ماهم کلی سربه سرش

میذاشتیم و میخندیدیم.یادش بخیر....


ناهارهم سالاد الویه برده بودیم البته همراه با هله هوله ی فراووون(دهنم آب

افتاد).منم که مثل همیشه مسئول فیلمبرداری بودم.البته باید با عرض شرمندگی

اعلام کنم که از ترس خانم مدیر فقط 10 دقیقه ضبط کردیم و کلی صحنه هارو از دست
دادیم.

مثلا" موقعی که چایی ریخت روی پای فائزه و.....

برگردیم دوباره دیشب:یه عالمه رقصیدیم.طوری که دستا و پاهام درد می کردن.شام

رو هم دیروقت دادن و منم از ذوقی که برای عروسی داشتم ناهار نخورده بودم و دیگه

داشتم تلف میشدم از گرسنگی و بااون همه رقص هم انرژی بدنم تموم شده بود و

کاملا" بی حال شده بودم که شام رو آوردن ولی یکی دوتا قاشق نخورده برگشتیم

خونه...دلم موند پیش چلومرغ و مخصوصا" سالادم.

از قحطی فرار نکردم ها من عاشقانه سالاد را دوست میدارم.فردا عصر هم

شیرینیه.جای همتون خالی.

یعنی فردا تو لباس عروسی چه جوری میشه؟؟؟!!!جیگرم خیلی خوشگل ِ.ماهترهم

میشه.خدا قسمت همتون کنه.
 
ادامه:10فروردین

وای....بازم منو جو عروسی گرفته.نمیتونم ناهار بخورم.2ساعت بعد میریم تالار.میخوام
از شوق داد بزنم.چندروز هم هس هی ترانه ی شاد میذارم.دیشب هم مخ ناهید رو

زدم امروز دیگه بیاد و سحر رو ناراحت نکنه.

از عروسی بگذریم.یه اعتراف دارم.تو کامنتدونی مهسا هم نوشته بودم.البته تقصیر من
نیست ها.این کتابهای من باهام قهرن من هی برمیدارم بخونمشون فرار میکنن.وگرنه

من علاقه ی شدیدی بهشون دارم.منم گذاشته بودمشون به حال خودشون فکراشون

رو بکنن و تصمیم قطعیشونو بگیرن..... فکر کنم دیگه باید فکراشون کرده باشن از

عروسی که برگشتم میشینم پای درسام.ولی نمیدونم تا کجای جزوه ها و کتابارو

بخونم!نظرتون چیه؟خوبه از هر کدوم 100صفحه بخونم و بقیشونو بذارم برا بعد و تا

امتحاناتمون هرروز بخونم!

اینجوری هی برام تکرار میشن و یادم نمیرن!!!

خب دیگه....برم سر یه موضوع دیگه:فکر کنم همتون با عشق 10 ساله آقا امیر و مریم
جون آشنایی دارین.من و چند نفری از دوستای نزدیکم به این نتیجه رسیده بودیم که

دختر و پسر نباید زیاد باهم دوست بمونن،چون اینطوری هی مانع پیش میاد،برای هم

عادی میشن و .....ولی این 2تا عاشق ثابت کردن که اگه عشق واقعی باشه اگه هو

س نباشه و اگه از ته دل همدیگررو بخوان عشقشون تا آخر عمر پایدار میمونه و همه

ی موانع رو از جلوی راهشون برمیدارن.وروز به روز هم علاقشون بهم شدیدتر میشه.

به خودشون هم گفتم.لیلی و مجنون زمونه ی ما هستن.امیدوارم به پای هم پیر

بشن.از خدا برای همتون عشقی مثل عشق امیرو مریم رو میخوام.

انگار زیاد حرف زدم.باید برم آماده بشم.هرچی باشه عروس خانم خواهر نداره و ماها

میشیم خواهرای گلش...

همتونو به خدای بزرگ می سپارم.
اینم یکی از شعرای  خودم:
گناه های نیوتونی نیروی جاذبه ی چشمانم را کشف کردند
           واز هر انگشتم
 هزاران قطره باران اسیدی بر دلها فرود می آیند
انسانیت مرده است......
                               در شعرها هم جایی برای علوم انسانی نیست.
خدایا...خدایا.....طول عمرم بده
شاید عرض گناه هایم را کم کنم.
       

!! نوشته شده توسط نسرین | 13:33 | دوشنبه دهم فروردین 1388 •

عید داره میرسه

با نام خدای بزرگ
سلام دوستای عزیزم.امیدوارم آخرین روزهای سال 87 رو با خوبی و خوشی می گذرونین.همونطور که خبر دارین تحویل سال ساعت 15و13 دقیقه و39 ثانیه هستش و این یعنی تلفن خونه تا شب و حتی روز بعدی مشغول خواهد بود. پس پیشاپیش
 عید همتون مبارک.امیدوارم سال خوبی رو داشته باشین.والبته عیدی های خوبی  هم بگیرین.(منم از یاد نبرین) خب بعد این برسیم سر اینکه چرا من آپ نمیکردم،والله برا بعد عید 3تا کنفرانس دارم با موضوعات ِ 1_انقلاب فرهنگی2_سهم تعلیم و تربیت در رشد اقتصادی 3_مبانی تصمیم گیری.هی این سایت و اون سایتم و البته مهم تر از اینا..... از حالا استرس برم داشته.هی میگم نکنه یهویی هل کنم. نکنه مطالب از یادم برن.نکنه نمره ی کاملم رو نگیرم و.....شده همون موضوع ِ یه بار گفتم دوستت دارم و هزار بار گفتم غلط کردم.یه بار گفتم میرم دانشگاه و هزار بار......
خوشحال میشم تجربیاتتون رو در میون بذارین کمتر استرس داشته باشم.و یه کمک دیگه:من اصلا" دوست ندارم وقتی حرف میزنم سروصدا باشه. والبته میدونم بیشتر به خود آدم بستگی داره که بتونه کلاس رو کنترل کنه.آخه یکی از پسرای کلاس بلندشد کنفرانس بده اولش رو با یه موضوع کاملا" بی ربط شروع کرد و به چند نفر تیکه انداخت و بعدشم شروع کرد با صدایی که می لرزید کنفرانس داد.بهتره بگم ورقه هارو گرفته بود دستش و از روی اونا میخوند. بچه ها هم کمی بعد شروع کردن به سرو صدا و حتی خود استاد هم نذاشتن ادامه بده کلی از وقت کلاس گرفته شد.
من نمیخوام اینطوری بشه.کمکم می کنین؟دانشجوهای گرامی هم اکنون محتاج یاری شما هستم.
برم سر همون قضیه  ای که تو پست پیش نوشته بودم.اولا" مهسایی منظور من از دوستی که ادعای عاشقی می کنه تو نبودی.
ثانیا" همونطور که گفته بودم نظر خودم رو هم می نویسم.البته این فقط نظر و ایده ی خود من ِ.اجباری هم نیست قبولش کنین.
عشق یه احساس خیلی پاک و لطیف و یه نعمت مقدس از خدای بزرگمون ِ. هیچ غم و غصه ای رو هم با خودش نمیاره.این ماییم که با کارای خودمون غم و غصه رو
مهمون می کنیم. عشق خیلی قشنگتر از این ِ که آسیبی به کسی برسونه.فقط بهترینهارو به ارمغان میاره.انسان رو به اوج می رسونه نه به خواری.یه احساس که از طرف ِ خدای بزرگ و مهربونمون ِ نمی تونه مارو ذلیل کنه.نه؟؟؟درست برعکس.کسی که عاشق ِ واقعی ِ طرز فکر و بینش قشنگتری داره.
امیدوارم روزی برسه که همه عاشقانه همدیگر رو دوست داشته باشن.دنیا خیلی قشنگتر میشه.با تبسم یه دختر بچه می خندی...با دیدن ِ شکوفه های بهاری قهقهه شادی سر میدی.هیچ غمی،کینه ای تو دلت نیس.بدی ها ساخته ی خود ماها هستن بهتره اینهمه بدی نسازیم و مهم تر از همه عشق و احساسات قشنگمون رو بهونه ای برای کارای زشتمون نکینم.خیلی حرفا برای  گفتن بود خیلی زود میام و میگم. 
با آروزی بهترین ها برای شما دوستای عزیزم.
                   بازم فرا رسیدن سال نو رو به همتون تبریک میگم
             
      


               .


!! نوشته شده توسط نسرین | 21:36 | سه شنبه بیست و هفتم اسفند 1387 •

سلام به همگی.
امیدوارم حال همتون خوب باشه.
بالاخره بعد از تلاش فراوون تونستم فونت و رنگ مورد نظرم رو پیدا کنم
خیلی وقته نیومده بودم اینجا.
آخه من یه دفتر خاطرات دارم که گهگاهی می نویسم.
یه دفتر خصوصی هم دارم که هیشکی خبر نداره(جز شما)!!!!!
استاد ها هم نرسیده شروع کردن به تکلیف دادن.!!!
داستان و شعر هم جای خود.(هر روز یه سوژه ی شعری پیدا می کنم)
اینور نظر بده به این وبلاگ اون دستت سر بزن.
هی نوشتن نوشتن نوشتن....
آخرش هم که میخوام برای وبلاگ خودم بنویسم،یا وقت نمیشه یا بلاگفا خوب کار نمی کنه.
خب زود برم سر قضیه تا یادم نرفته.
حتما" تا حالا شده بشینین با یکی از دوستاتون که ادعای عاشقی میکنه
 حرف بزنین و گهگاهی هم اون براتون زار زار گریه کنه
 و بگه:به خدا من خیلی دوستش داشتم.چرا اینطوری شد؟
برای خودم هم کم اتفاق نیفتاده.این برای من خیلی جالب بود.
خیلی دلم میخواد بدونم عشق از نظر بقیه چه معنایی داره؟
اصلا" آدم چطوری می فهمه عاشق شده؟
معنای عشق مطلق هستش یا هرکی معنای متفاوتی از عشق داره؟
واقعا" عشق با خودش غم میاره و هیچ نقطه ی مثبتی رو نداره؟
بعضی ها می گن:از روزی که عاشق شدم نه خواب دارم نه غذا!!!
نه می تونم به زندگیم برسم نه به کارای دیگه.
به نظرتون این نشونه ی عاشقی هستش؟؟؟
خیلی خوشحال میشم اگه خوب فکراتون رو بکنین و جواب بدین.
خودم آخر سر جواب می دم.
تا دیدار بعدی مراقب خودتون باشین.

به خدای بزرگ می سپارمتون.

!! نوشته شده توسط نسرین | 13:43 | پنجشنبه هشتم اسفند 1387 •